تبليغاتX
یادداشت های مستر شوکولاتی


یادداشت های مستر شوکولاتی

...آخر قصه ما را همان اول لو دادند همان جاااای که گفتند یکی بود یکی نبود

 دکتر شریعتی: کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:غرور ؛دروغ ؛عشق. انسان با غرور میتازد؛با دروغ میبازد؛با عشق میمیرد.

*****************************

سلام سلام دوستــای گلِ محمـد

خوبیـــــــن چطوریـــن؟

مــن زیــاد خوبـــــــــــــ نیستم(خوبـم شایـدم)...اولـ بگمـ چـرا اینقــد قربـون صدقـه ی محمـد میــریـــن ؟ حالــا بریــن ولـی نه دیگهـ اینقـد زیــــــــــاااااد... شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے! بــاید کامنــت خصــوصــیـاشـو ببیـــنیـــن ..نوچ نـوچ نوچ....Free Smiley

البتـه تقصــیر خودشمـ هست...پســـر بدFree Smiley

بعـد بگمـ ک این خواهـرای عـزیـز چـقـد توی کامنــتای محمـد می صحبــتین؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےباید از توی سایتـ بلاگفـا ببیــنیــنشون  انگـار چـَتـه. یعنـی محمـد نمیـندازمون بیــرون خیلـی جایِ تعجـب داره.

ایــن محمــدم ک رفـــت پـادگـان ...همـه چـی ازش پــرسیـدم اِلـا اینکـه پادگـان کجــاس ! 

همـــمممم بلاخـره از دستـش راحــت شدیـن.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ولــــــــــــــی ... یادمـه، دوستـم عشــخـش داشتـ میرفت سربـازی (الان سربازیه) دوستـم اینقــــد ناراحـــــــــــــت بود ...اصلا باورم نمیشـــد کسـی اینقـد ناراحت بشه خب میره و میـادشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

همــش دلـداری میــدادمش ک زود برمیــگرده ، غمت نباشـه ، اونجـا فقـط به تو فکـر میکنه..ولی دوستمـ همچنـان ناراحــت

حــالـــا محمــد عشخـمـون نیـــس ... ولــی خو واقعـا من به شخصــا دلــــم بـراش تنـــــــــــــــگ میشــهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے..دیشـــب ک بعد اینکـه خدافظـی کــردیـــم ، میخواســــم بـخوابـم اینجــوری بودم 


حـــالا گــریه نکنـــین دیگه برمیگــرده، تازه سربـازی ام ک نرفتـه ، جمعه میاد

در عوضـــِش میخوایم وبــشـو بجــای مواظــَبت ...یه کوچــولو ریخـــت و پــاش کنیــم


خــب خــب .. یکمـ خاطــره بگـــم ...

 اون موقـه ک "بــنده" میخواســتم دمــاغ عـزیــزمو عمــل کنـم 

از محمـد کلـی اطلــاعـات گرفتمـ(البتته با اینکه فکـر میکنم عمـلامون دو عمـل متفـاوت بود)
آقــــــــا ! داشتم با محمــد میحـرفیـدم ک وقتـی میخواد پانســمان هـای داخـلشو در بیـــاره آیــا درد داره؟ 

محــمد گفـــت نهـ اصـــلا ..هیچـــــــــــــــی درد نداره ..مثــل آب خــوردنهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے..زود در میــــان و اصلا درد نداره تو فکـر نباش...


منـــــن با خیال راحت برنامه ریـزی کردم  چون پانسمانـا درد نداره منـم بعد در اوردن پانسمـانا پاشــم برم سینما ! 

آقــا چشمـتو روز بــد نبیـــنه ، این محمــد یه دروغــــــــــی گفته بود به انــدازه ی غــول چـراغ جـادو ! اینــقد درد داشت ک داشتم از حال میـرفتم دکـــملــم برام شـربت اورد بخورم..نمیــرم یه وخــ سر دســتش !


خلاصــه برگشتـم خونــه و به محمـد گفتــم این بدون درد بود دیگه؟!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

گفت اینطور گفتم ک بری و بکشــشونو بیــایشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  من خودم برای دروردن پانسمانـا دو تا رآنـی خوردم در جـا !


-------------------

راســی راســـسی ..عرضــم به جضــورتـون یبــار من به اندازه ی یک ربــع در جوارِ بــرادر عــزیــز این آقـــا محمـــد بودم ک شک هم کـرده بودم ک ئه این چقــد شبیـه محمــده شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے  ! بعد ک فهمیــدم خود داداشش بوده شـــآخ در اوردم یعنــــی !

یعنــــــــــــــی کـــُپِ محمــــد بــودا . فقط صورتــش یه خوده گــرد تـر بود..

---------------

خـب توصـیه های لــازم.... 

محمــد گاهـی اوقـات شوخـی میکنــه ..شیــطون هســت.. کارِ بد هم میکنـــه ... کــارایی ک من خودمــم زیــاد دوست نـدارم و محمــد با اشتیتــاق و هیجــان نعــریفــشون میکنـه ---بعضــی ها هم میـان تو خصـوصی تعریفـــــ میکنــن از این کــاراش----- و محمــد دوبـاره راغــب میشـه ک از اون کـارا بکنـــه.....دروغـم شایـد یه کوشـولو بگـه.

اَمــــــــــــــّــــــــا ! بـا همــه ی ایــنا واقــعا پســریـه ک دِلــش پـاکـه ..مهــربــونِ . . . چـرا میگــم دلــش پاکـه؟ چون ک با پســرایی ک من میشنـــاســم خیلــی فرق دارهSmiley

فــرق در جهــت خـــوب  نـه  بد !

خوشبـختانه یا متاسفـانه من پسـر زیــاد میشنـاختـمو میشــناسـم(نه ک اینکه دوس باشمــــــا)

همشــون خــورد و شیــشه دارن اگه شده یه کوچـولو حتـی ...ولی محمــدی ک من میشــناسـم همیشــه خودش بوده...

بــراش آرزوی موفقـیت و خوشبخــتی توی همـه ی زندگیـشو میکنـــم .  امیـدوارم به هـر چی دوست داره و آرزو داره برسـه .


خــب زیــاد حرفــیدم..بچـــه ها هرکـی دوست داشـــت یه جملــه یا علمی عشخـی معنوی مـادی یا!!! "درمورد  محمــد" بگه من بذارم تو ایــن آپـــه به اسم خودش.

تو ایــن آپ میــتونیـــن  ســوالــی و ک همیــشه از محمــد داشتــین و نتـونســتین بپرسیـن یا وخ نشده یا خجـالت کشیــدین از محمــد بپرســین

از طرف من قــــــــــــــول ک محمـد جواب میده.(اگه سـوالتـون خصـوصی بود خصـوصی بدین محمـد اومـد ج میده)روز جهــانی فوضــولیــه دیگه.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


حتمــا محمــد الان داره تیــــــر میــزنه 

حلــالش کنــین دوووووووووووووووووووور از جوووووووووووووووووووووون چیــزیش نشـــه شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

باتشــکر از خونــدنــتون.

نویســــــــــنده: دوستِ محمـد

فعلا خداحافظ.Smiley

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:46 توسط محمد| |

ادامه آپ قبلیم.... یه وضعی بود برا خودش...

تو این یک هفته نمیدونستم چیکار کنم سرکلاس مدیریت اسلامی ۲ ...

حالا همه اینا به کنار! روز یک شنبه رفتم دانشگاه...خواستم بیام خونه که رییس انجمن گفت بمون دانشگاه یکم کار داریم ... موندم... دیدم از بچه های گروه خودمون (مدیریت) اومدن تو کلاس انجمن و یکی یکی بهم تبریک میگن!! 

گفتم: ببخشید چی شده ؟

یکیشون گفت: آفرین! فهمیدیم رفتی سر کلاس .. کلاس و استاد رو پوکوندی!

من:  

شما که سر کلاس اصلا نبودید!

گفت: آره نبودیم اما بی بی سی که داریم!

من:

بعد گفت: ایول آقای لیاقت برو این جلسه هم ضایعش کن!!!

من: آیکن=دارن خرم میکنن که شیر بشم!!

خلاصه یه وضعی بود!!

یکی میگفت حذفش کن بهترته....یکی میگفت چرا حذفش میخوای بکنی برو از ۲۰ نمره امتحان بده... یکی دیگه میگفت ما هواتو داریم اصلا ما هم میایم سر کلاس حال استاد رو میگیریم دهنش سرویس بشه!!

دمتون گرم!

تصمیم گرفتم که چیکار کنم! با احترام به همه نظراتی که بهم پیشنهاد دادن یه تصمیمی گرفتم که خوذم فکرشو کرده بودم!

ساعت ۲ کلاس شروع میشد من واسه اولین بار تو این ترم یه ربع زودتر رفتم سرکلاس!

صبح فکر کرده بودم که امروز سرکلاس چیکار کنم! سرکلاس که رفتم چندتا تعجب کرده بودن! آخه فکر کردن حذفش خواستم بکنم!

یه وضعی بود برا خودش!!

رفتم میز اول نشستم!! دقیقا روبروی استاد! شاید یک متریش!

استاد اومد! تا اومد سرکلاس دیدم خندش گرفت هنوز ننشسته گفت : تو که قرار بود حذفش کنی!!

من: (خیلی جدی و عصبانی) گفتم: اینا همه شایعست!

کلاس خندیدن!

شروع کرد درس داد!

یکم گذشت... من گوشیمو گرفتم دستم و تمام بازیاشو بازی کردم... تنیس ... عکس... مار...

هی نگاه استاد میکردم شاید بهم گیر بده چیزی نمیگت!

رفتم تو نیم باز چت کردم!

تو یک متری استاد بودم... پاهامو دراز کرده بودم و تقریا به شکل خوابیده سر میز نشسته بودم!

اصلا یه وضعی بود برا خودش!

 استاد نگام میکرد هیچی بهم نمیگفت!

یکی از دخترا گوشیشو درآورده بود ! فقط نگاش کرد.. استاد فوری گفتش گوشیتو بردار!

یا یکی دیگه نمونه سوال آورده بود هیچ کاری نمیکرد فقط داشت نمونه سوالا رو میدید! استاد بهش گیر میداد!ولی به من هیچی نمیگفت!

من منتظر بودم شروع کنه گیر بده ولی هی نگام میکرد اما هیچی نمیگفت!

دیگه داشت حوصلم سر میرفت! از یکی از بچه ها یه برگ گرفتم باهاش موشک درست کردم!

بعد وقتی درستش کردم دستمو بلند میکردم صورت استاد رو نشونه میزاشتم !! بچه ها میخندیدن اما باز استاد هیچی بهم نمیگفت!

بعد دیدم نه هیچ حرفی نمیزنه دیگه هیچ کاری نکردم گوشیمو گرفتم و باهاش ور میرفتم

حالا سرکلاس همه داشتن به سوالای استاد جواب میدادن!

بعد استاد گفت: تو اینجا نشستی چرا هیچ حرفی نمیزنی؟

گفتم: یاد گرفتم که سکوت بهترین کاره که انجام بدم!

باز خندید و هیچی نگفت!

میدونست که چقدر ناراحتم

یه وضعی بود برا خودش

 بعد گفت : مثل چرا اینجا مثل برج زهر مار جلوم نشستی؟؟؟

گفتمش: کلاستون خیلی پرمحتواست میخوام ازش استفاده کنم!

خلاصشو بگم کلاس تموم شد و خسته نباشید گفتیم و داشتین میرفتیم بیرون که گفت: آقای لیاقت وایسا باهات کار دارم.

یکی از دخترای کلاس اومد تو گوشم گفت: اگه ازت معذرت خواهی خواست بکنه قبول نکنی هاااا

منم گفتمش: داری منو شیر میکنی؟؟؟؟

خودمون تنها شدیم .. چند دقیقه باهام حرف زد آخرش گفت: من بخاطر حرفایی که بهت زدم ازت معذرت میخوام!!

منم که تعجب کرده بودم!!! گفتمش منم معذرت میخوام و دیگه قرار شد با هم خوب باشیم!!

خداییش ناراحت شدم!! نباید اون ازم معذرت میخواست!! بابا مثلا استاد بود ناسلامتی!!! اونوقت یه زن هم هست! البته فکر کنم دختره هنو!!

حالا ببینیم جلسه بعد چی میشه!!

پی نوشت۱ :

از دوشنبه تا جمعه در پادگان می باشم! تا مراحل آش خوریمان یکی یکی طی شود!!

پی نوشت۲:

من بچه بودم اینجاها وبلاگی نبود....بلگفایی نبود....

همش بیابون بود...اصلا یه وعضی.... .

 پی نوشت۳ :

مَرد ضَعيـف بود كه زن شد ضَــــعـــــيــــفــــه....

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:38 توسط محمد| |

بخدا کله شق یعنی من!!

اگه تو هیچی استعداد نداشته باشم تو جوگیری استادم واسه خودم!!!

همین هفته روز سه شنبه مدیریت اسلامی ۲ داشتم جلسه اولش بود که میخواست برگزار بشه.

منم مثل یه بچه خوب سه شنبه ساعت ۲ رفتم دانشگاه. کلاسمون ساعت ۲ شروع میشد.. طبق معمول همیشه من یه ربع ساعتی تا نیم ساعتی دیرتر میرم سرکلاس!

وقتی رفتم سرکلاس دیدم یه خانم نشسته پشت میز و برگه ها رو چک میکنه! قدش نسبتا کوتاه بود طوری که وقتی رو صندلی نشستم فقط  سر استاد رو میدیدم!!!

مدیریت اسلامی ۱ و ۲ رو فقط رشته مدیریت بازرگانی میخونه و جالب اینه که این استاد فوق لیسانس مدیریت دولتی داره! یعنی اصلا این درس رو نداشته!

نشسته بودم که دیدم کتاب رو باز کرده و میخواد فصل اول کتاب رو درس بده !

این کتاب ۱۳ فصل هست که ۱۰ فصل اول مال مدیریت اسلامی ۱ میشه و از فصل ۱۱ به بعد میشه مدیریت اسلامی ۲ . تقریبا ۲۵۰ صفحه مال ۱ میشه و ۲۵۰ صفحه مال ۲ .

خلاصه٬ دیدیم میخواد فصل ۱ رو که مال مدیریت ۱ هست رو میخواد درس بده که دستمو بردم بالا که ببخشید این که مال مدیریت ۱ که داری درس میدی! بچه ها هم همینو گفتن! دیدم استاد تعجب میکنه و میگه مگه این کتاب ۱ و ۲ داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم گفتم ای بابا ببین ما رو با کی بردن ۱۳ به در!!

(حرفامو همه رو میشنید!!)

بعد یه دختر حالیش کرد که بله داستان به این شکل هست! استاد که حیفه به خدا بگمش استاد... برگشته میگه حالا من فصل ۱ رو خوندم که براتون بگم!! حالا چیکار کنم؟؟؟!!

منم به لهجه خودمون داد زدم گفتم: چییییییییییییک!

استاد هی نگام میکرد و هیچی نمیگفت!

یکم گذشت! رفت پای تخته نوشت : از فصل ۱۱ و ۱۲ میان ترم است!!

نگاه کردم دیدم فصل ۱۳ ٬  ۳۰ صفحست!! یعنی میان ترم مثلا میشه ۲۲۰ صفحه!!!!!

گفتمش آخه استاد این یعنی چی!! ۲۲۰ صفحه بخونیم برا ۶ نمره ! اونوقت ۳۰ صفحه بیاد سرش بشه ۲۵۰ صفحه بشه ۱۴ نمره برا پایانی؟؟؟؟

هی که میگفتیمش به خرجش نرفت که نرفت! آخرش با کلی منت ۲۰ صفحه ازش کم کرد!!!

یکم دیگه گذشت...استاد میگه: میان ترم ۶ سوال تستی میارم هر تست ۱ نمره !!!!

دیگه داد زدم: ای واویلاااااا اینو از کجا برداشتن اوردن؟؟؟

استاد گفت: شما؟؟ شما چی داری میگی اسمت چیه؟

خودمو معرفی کردم و گفتمش آخه یه علامت برا یه تست چطوری ۱ نمره داره؟؟؟؟

بعد خندید به دخترا گفت: اینو ببینید چی داره میگه؟

دخترا هم که دمشون گرم گفتن: خوب راست میگه چطوری میشه ۱ نمره؟؟؟

استاد یه لحظه داغ کرد!!! منم یواش گفتم البته فکر کنم فهمید چی گفتمش.. گفتم: دماغ سوخته شده خریداریم!!!

هیچی دیگه نگفت فقط چپ چپ نگام میکرد!!

بعد چون از فصل های بعدی هیچی حالیش نبود و فقط میخواست وقت رو تلف کنه که کلاس تموم بشه ٬ گفت: خب از مدیریت اسلامی ۱ چی بلدین؟ کسی چیزی یادش هست؟

کسی چیزی نمیگفت فقط صدای پچ پچ میومد.

باز من جو گرفتنم گل کرد گفتم : من امام خمینیش یادمه!

تا اینو گفتم: گفت: چی؟؟؟؟ کی درباره امام خمینی حرف زد؟؟

زود دستمو بلند کردم گفتم من!

گفت: چی گفتی درباره امام؟

گفتمش: شما گفتید از مدیریت ۱ چی یادتونه منم گفتم فصل آخر مدیریت ۱ درباره امام بوده!

گفت: خب هرچی بلدی بگو

گفتمش: امام خمینی آدم خوبی بوده بعد رفته حکومتی تشکیل داده! همینو گفتم دیگه هیچی نگفتم!

دیدم یه دفه همه کلاس زدن زیر خنده!!

استاد گفت تو مثل اینکه خیلی شیرینی! بیا پای تخته ازت استفاده کنیم!

هنوز تو دهنش بود بلند شدم رفتم رو سکو !

هم عصبانی بودم هم میخواستم ضایعش کنم!

تخته سیاه رو پاک کردم و ماژیک گرفتم دستم بعد گفتم یه کتاب بهم بدین..

گفت : نه باید از رو خودت بگی!

منم گفتمش: تو خودت که استادی همیشه کتاب رو باز میکنی که از روش بگی!

نگاه کرد گفت یکی یه کتاب بهش بده!

کتاب یکی رو گرفتم شروع کردم به حرف زدن! به فصل ۱ که رسیدم عنوان کتاب رو خندم گفتم : خب فصل ۱ درباره مدیریرت اسلامی به شکل کلی حرف زده! خب این از فصل ۱ ... فصل ۲ درباره متون و منابع حرف زده خب اینم از فصل ۲ ... فصل ۳ رو قبلا که خونده بودم چیزی ازش نفهمیدم بیخیال! فصل بعدی....

که استاد گفت: این یعنی چی؟

منم گفتم: هیچی دارم به شیوه اساتید مجرب داشگاه مون درس میدم!!!

ادامه دادم خب این از فصل ۸ که اینه عنوانش و  فصل آخرم درباره امام خمینی رضوان الله علیه هست!!!

عمدا اینو گفتم!

کتاب رو بستم تا بستم استاد یه کاری کرد فکر کردم با یه بچه ۶ ساله در طرفم!!! مثل بچه ها لبهاشو غنچه کرد گفت دیدی هیچی بلد نیستی!!!

مثل بچه ها کیف میکرد که منو ضایع کرده مثلا!!!

بعد یکی از پسرا به استاد گفت بابا استاد ولش کن دیگه بسته!!

اینو که گفت خیلی ناراحت شدم احساس تحقیر میکردم استادم همینجور هی نگام میکرد بعد با دستش اشاره داد که برو بشین!

منم کتاب هامو برداشتم و رفتم بیرون!

تقریبا وقتی دستگیر در رو گرفتم استاد گفت: داری میری؟

من حتی نگاهشم نکردم و رفتم...

و انقد اعصابم خراب شد که اصلا یادم نبود حذف اضطراری هنوز موقش نشده .. رفتم کافی نت فقط میگفتمش آقا این درس مدیریت اسلامی رو برام حذف کن!

الان چند روزیه که گذشته نمیدونم چیکار کنم! برم هنوز سرکلاس؟ یا اصلا نرم از ۲۰ نمره پایانی امتحان بدم یا نه کلا حذفش کنم!!

پی نوشت:

بدبختیت آرزومه حتی با من نباشی!

حتی از خاطره هام جدا شی

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:48 توسط محمد| |

سلامممممممممم دوستااااااااااااااان

خوبید؟؟؟؟؟؟

این چند روز با هر فراز نشیبی گذشت!!

اصلا نمیدونم چی بنویسم!!

شب شنبه بود که یادم اومد فرداش قرار بوده کنفرانس فصل ۳ حسابرسی رو بدم!! تازه ساعت ۱۱ یادم اومده بود!! سریع نشستم کتاب رو باز کردم و تا ساعت  ۲:۳۰ شب طول کشید فقط خوندن و نوشتن مطالبی که قراره بگم! وقتی که تموم شد خوابیدم و گفتم قبل کلاس یه بار بخونمش!

یک شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ کلاس شروع میشه و من ساعت ۸ صبح همچنان در خواب ناز می باشم!! نمیدونم چی شد یه دفعه از خواب پریدم دیدم ساعت ۸:۱۰ دقیقست فورا آماده شدم و رفتم داشگاه تقریبا یه ربع به ۹ بود که رسیدم!!

حالا قرار بود یه بار نوشته هامو بخونم !! رفتم سر کلاس دیدم استاد داره درس میده و مثل اینکه اصلا یادش رفته برا کنفرانس من! منم سر کلاس نوشته هامو خوندم اما اونایی که کنفرانس دادن میدونن که موقعه کنفراانس حداقل چند بار باید مطالبو بخونی و آمادگی حرف زدن بدون نگاه کردن مداوم به برگه ست! همینطوری داشتم میخوندم که دیدم استاد پای تخته نوشت ۱۰/۲/۹۱ میان ترم حسابرسی تا صفحه ۲۰۰ !!

فکرشو کردم گفتم احتمالا اون روز دزفول نباشم ! (حالا دلیلشو آخر این آپ میگم)

چون که استاد یادش رفته بود برا کنفرانس دیگه منم چیزی نگفته بودم اما به محض اینکه گفت اون موقه امتحانه گفتم لااقل برم کنفرانس بدم ۶ نمره رو بگیرم!

تو این فکر بودم که به استاد گفتم: استاد فصل ۳ رو قرار بود امروز کنفرانس بدم!

استاد اصلا یادش نبود! تازه گفت: اینو که کنفرانس دادن مگه نه؟؟؟

خود بچه ها گفتنش نه استاد هیچکی هنوز نداده این فصل رو..

بعد استاد گفت باشه ۱۰ دقیقه دیگه بیا..

وای یه دفعه استرس وحشتناکی گرفتم انقد که یه دفه از کلاس زدم بیرون به سمت جسارتا دستشویی!!!

همش فکر میکردم حالا برم چی بگم!! سریع اومدم کلاس که دیدم ای دل غافل!!!!

دختر برادر زن داداشم ( یعنی زن داداشم میشه عمه اش) که رشتش اقتصاده نیاد سر کلاس بشینه؟؟؟؟

بعد به استاد میگه : ببخشید استاد قرار بود رشته اقتصاد و مدیریت بازرگانی رو یه کلاس کنید ؟؟

استاد گفتش: آره رشتت که اقتصاده؟

گفتش: آره ..

یعنی ببینید چقد من بدشانسم!!

خودم استرسم کم بود اینم اضافه شد!

میدونید چیه؟ من که میدونستم برم کنفرانس بدم گندش در میاد ولی از بعدنش می ترسیدم که این دختره بعدا فکر کنه من درسام اینجوریه و بره زن داداشمو بگه و بخندن بهم!!!

دیگه کاری نمیتونستم بکنم به قول معروف تو یه عمل انجام شده قرار گرفته بودم!

چند دقیقه گذشت که استاد ازم خواست بیام و شروع کنم کنفرانس رو!

تو عمرم انقد استرس نداشتم ! آخه یه دلیل دیگه هم داشت این استرسم!

این درس حسابرسی رو ۲ ترم پیش حذف کرده بودم و این ترم با ورودی های ۸۹ تو این کلاس بودم و هیچ کدومشونو نمیشناختم! حالا اینم به کنار! همه کلاس دختر بود!!! اینش خیلی ناجور بود!!

موقه ای که رفتم سر صحن ٬ یه نگاهی کردم اصلا نمیتونستم نگاه کنم تو چشای بچه ها!!

شروع کردم به حرف زدن!! ولی کاشکی این بدشانسی ها تموم میشد!!!

اون روز از صبح که بیدار شده بودم صدام خروسک میزد!! یا یه دفعه صدام میگرفت! یا سرفه میکردم!

یعنی اینطور بگم اصلا شرایطشو نداشتم برا حرف زدن!!

تا شروع کردم به صحبت کردن استاد گفت : یکم بلندتر حرف بزن

هرچی به خودم فشار میوردم اصلا صدام در نمیومد!! به استاد و بچه ها گفتم ببخشید امروز فکر کنم سرما خوردم صدام اصلا درنمیاد!

همه این ها به کنار!

نحوه کنفرانس دادنم افتضاح ترین بود در نوع خودش!!

برگه ها دستم بود و از روشون فقط میخوندم یا مثلا اگه به یه مطلب ساده ایی میرسیدم اونوقت تازه سرمو از رو برگه ها بلند میکردم!!

تو وسط حرف زدن چندتا هی میخندیدن!! نمیدونم چرا ... شاید به این نحوه کنفرانس داشتن میخندیدن ولی من اصلا نمیتونستم نگاه کنم که کیه که داره میخنده ... اگه یه موقه ای سرم بلند میشد فقط پنجره ها رو نگاه میکردم!!

خلاصه وقتی که تموم شد استاد یه نگاهی بهم کرد گفت: خداییش این کنفرانس بود یا روخوانی؟؟؟

 همه کلاس منفجر شد!!! خودم از همه بیشتر خندیدم!!

برگشتم راستشو گفتم که با این وضعیت اومدم کنفرانس بدم و واسه ۶ نمره اومدم

بعد استاد گفت: خوب پس اومدی یه چیزی اینجا بگی و ۶ رو بگیری و دیگه اصلا کلاسم نیای!!!

دیگه فقط خندیدیمو و نشستم رو صندلی خودم! همش فکر میکردم آخه این چه کنفرانسی بود که من دادم!! تو عمرم انقد بد نبوده کنفرانسم!

آخرشم اصلا روم نشد به استاد بگم چند بهم دادی! چون اگه خودم جای استاد بودم ۱ نمره هم حقم نبود!!

پی نوشت:

به طور کلی وقت ندارم! صبح ها معمولا دانشگام ... بعد از ظهرها البته روزای زوج باشگاه میرم و از ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر تا ۱۱ شب تو مدرسه ایران مشغول گذروندن دوره تکمیلی بسیج هستیم!

این دوره ۳۷ روزه که امروز جلسه ۱۷ میشه رو که بگذرونم ۲ ماه از خدمت سربازیم کسر میشه!

خداییش تو کلاس انقد مسخره بازی درمیارم...انقد سوال شرعی و سیاسی میپرسم که فکر کنم آخرش منو بگیرن!

فردا میرم پادگان برا تیر اندازی. اگه شهید شدم که دیگه خودتون حلالم کنید اگه هم برگشتم که .... هیچی دیگه باز حلالم کنید!!

 


برچسب‌ها: کنفرانس حسابرسی, بسیج, دوره تکمیلی, شهید شدن من
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:12 توسط محمد| |

دلم گرفته از خودم... از این تقدیر کثیف....

چرا من باید با دوستام بیام پارک دولت ... خوب بگیم و بخندیم... بعد تو هم بیای؟؟؟؟

بیای بیای بیای با یه پسر قرار بزاری ؟؟؟

اول بیای دقیقا جایی که ما نشستیم بعد تا ما رو ببینی فرار کنی و گوشیتو بگیری زنگ بزنی که : آهای نیا اینجا ... اینجا نیا

بعد قرارتو بزاری اول پارک؟؟

من چرا باید راه برم راه برم قدم بزنم و ببینمش با پسره؟؟؟

 که وقتی ما رو ببینه خودشونو به اون راه بزنن که نه ما فقط داشتین از بغل هم رد میشدیم؟؟

اصلا به من چه؟؟؟

اصلا به تو چه دل صحاب مرده؟؟؟؟

بی عرضه

میخواستیش؟؟؟ از همون اول میگفتیش بی عرضه

ناراحتم...

ناراحتم..

از خودم که به خودم قول داده بودم که هیچ کس رو دوست نداشته باشم

چون عشق باعث میشه آدم مادرشو فراموش کنه...

از این ناراحتم که چرا الکی چند ماه به یه چیز الکی و پوچ فکر میکردم؟؟؟

اه

خاک تو سرت

ناراحتم ... از اینکه فکر میکردم دختره منتظره من؟؟؟

وای خدا چقد من دلم خوشه!!!

سر قولم نموندم و دوباره یه بغز دیگه..

ناراحنم.. چون همش تو ذهنم این بود که جوابشو ازش میگیرم و بعد با دوستام یه جشنی میگیرم..

ناراحتم.. چرا باید از پارک دولت تا خونه رو پیاده بیام؟؟ چی رو میخوام ثابت کنم؟؟

دوباره یه قول دیگه به خودم میدم ...

یا علی..

پی نوشت:

حال و روز خوبی ندارم.. وقتشم ندارم.. به موقش جواب کامنتاتونو میدم.

از آقا یا خانم حالا هم تشکر میکنم.

بعدا نوشت:

از همتون تشکر میکنم من حالم خیلی بهتره ممنون از کامنت هاتون.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 18:42 توسط محمد| |

چه حس خوبی دارم.... هیچکی نیست حتی احساس میکنم خدا منو تنها گذاشته به حال خودم تنها بمونم....

یه آهنگ از 25 باند آهنگ باد خنک رو بزاری...حالا نرقصم پس کی برقصمممممممم...

پای چپ عقب پای راست جلوو دستها بالا پایین میشه....

چه حس خوبیه... خودت تنها هر جور رقصی رو که بخوای انجام میدی....

عرق از همه جام میریزه خیلی این حس رو دوست دارم....

تنهای تنها... 

اصلا دوست ندارم کسی پیشم باشه حتی خود خدا...

حتی کسی رو که دوست دارم باشه اما نمیخوام باشه....

ولوم رو ببر بالا...

ببوس...ولی فقط لب هاتو غنچه کن که حال میده لب های اتاقم....


خودتو خالی کن...

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 13:1 توسط محمد| |

سلااااااااااااااااااااام

یه کار جدید!! این دفعه حسش نبود بنویسم... یه فایل صوتی درست کردم!

یعنی آپ جدیدمو بصورت صوتی با صدای خودم گوش بدید!!

آدرس پایین رو کپی کنید توی یه صفحه جدید بعد که دانلود شد صدای مزخرفمو گوش بدید!!!


http://sound-code.majiddownload.com/90-91/1421065183.mp3

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 16:2 توسط محمد| |

اون روز خوب یادت هست؟؟

که تو رفتی با یه دل سنگ؟

اون روز خوب یادت هست؟؟

که میموندم با دل تنگ؟

اون روز؟؟

اون روز؟؟؟

همه اون روزای غمگین

با گفته های سنگین

منو اون یادت کثیفت

با کنایه های ننگین

همه اون روزا خوب یادم هست...

.

.

.

برو برو برو دست از سرم بردار

منم به همه اون روزا میگم خدانگهدار....

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 12:12 توسط محمد| |


آخرين مطالب
» روز جهــانی فوضــوووولی
» کله شق 2
» کله شق شدم!!
» کنفرانس حسابرسی!
» این هم از این دختره!!
» برقص...
» عیدیتون مبارک به صورت صوتی!
» برو...
» 4شنبه سال 1387
» حرم امام علی

Design By : RoozGozar.com